بسیاری از "ما" تصور میکنیم که می اندیشیم در حالی که فقط سرگرم مرتب کردن و پس و پیش نمودن باورها ، تعصبات و عقاید کهنه ی خود هستیم.
هایکو
چشمانت
سپیده دمان موعود است
و من درآرزوی آن شبم که درپایانش
" سپیده دو بار می دمد"
بلوغ دردناک
گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند.
برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم.
به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!
برخی ما را سر کار می گذارند، برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد.
برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند…
گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم. گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری.
گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.
او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی ، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم …"، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است.
این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی……..
وحشت از آزادی
مسافرکویر
من مسافر بودم
بی شکیب و حیران
در شبی سرگردان
کوله باری بر دوش
کوره راهی در پیش
گوش تا گوش بیابان خدا
و هدف نامعلوم !!
نسل در نسل مسافر بودم
سرنوشتم این است
گوش بسپار به خاک …
می شنوی ؟!
از ترکهای لب خشک کویر
ناله های عطش و خوف نیاکان مرا ؟
که زدرد نرسیدن هاشان
جانشان می سوزد !!
از کجا آمده اید ؟
ای نیاکان همه خاک شده!
به کجا باید رفت ؟
ره سر منزل مقصود در این دشت کجاست ؟
وجوابم تنها ، بازتاب همه پرسشهاست!
خسته و بی کس وتنها ، تشنه
پای گل چشمه پندار سراب
جام های عطش آلود نیاسودن را
یک به یک می نوشم
همه جا تاریک است
و تو گویی شاید
مردنم نزدیک است
بدنم سست شده
پلکهایم سنگین
و به رویای خوشی غوطه ورم …
… در کویر بودن
پای فواره خون رنگ فلق
از پس پنجره صبح خیال
چشم در چشم تو می دوزم باز
و نگاهت انگار
مرحمی بودبه زخم ماندن
دشت لم یزرع جان می روید
و به آغوش تن تب زده اش می کشد آن
چشمه ای را که زدل می جوشد
نه؛ زمان دیگر مرد ،
لحظه ها پاره شدند
همه جا روشن شد …
گوییا عشق بدنیا آمد …
و موذن سرداد :
عشق شاید چیزیست
به صمیمیت یک ابر بهار
به دل انگیزی عطر گل مریم حتا
عشق در آینه روح تجلی دارد
عشق آهنگ سرود قلم است
که بگوش کاغذ
سرنجوا دارد.





